عبدالرضا (بابک) رضاییان

۳ مرداد ۱۳۳۱ (۲۵ ژوئیه ۱۹۵۲) – ۲۳ مرداد ۱۴۰۲ (۱۴ اوت ۲۰۲۳)

رفیق بابک، عضو گروه اتحاد کمونیستی (پیش از انقلاب ۱۳۵۷) و سپس  سازمان وحدت کمونیستی، روز ۲۳ مرداد ۱۴۰۲ (۱۴ آگوست ۲۰۲۳) در اثر سرطان لوزالمعده (پانکراس) در کالیفرنیا/آمریکا چشم بر جهان فرو بست.

او از اعضای تاثیرگذار گروه و سازمان بود که سال‌ها با تعهد و مسئولیت در فعالیت‌ها شرکت می‌کرد و در نقد و بررسی نوشته‌های نظری نیز جدی و دقیق بود.

رفیق بابک در اوایل دهه‌ی ۱۳۶۰ از ایران خارج شد. پس از تشکیل کمیته‌ی خارج از کشور سازمان وحدت کمونیستی با آن کمیته همکاری‌هایی داشت. در عین‌حال، او که دکترای خود را در رشته‌ی مهندسی مکانیک از دانشگاه ایلینوی شیکاگو گرفته بود، سال‌ها در چارچوب کمک به توسعه در آفریقا و پروژه‌های بزرگ مانند تامین آب، برق، تلفن، و کامپیوتر در سطحی گسترده برای روستاییان کار می‌کرد.

رفیق بابک بسیار فروتن و صمیمی بود و تا پایان عمر به تعهدات انسانی و اجتماعی خود باور داشت و پای‌بند بود. یاد او گرامی و نام‌‌اش زنده خواهد ماند.

وب‌گاه آرشیو سازمان وحدت کمونیستی

۳۱ مرداد ۱۴۰۲ (۲۲ آگوست ۲۰۲۳)

شهرام وفایی‌کیش

۱۴ ژوئن ۱۹۵۲ ـ ۱۵ ژانویه ۲۰۲۰

۲۴ خرداد ۱۳۳۱ـ ۲۵ دیماه ۱۳۹۸

رفیق و دوست نازنین‌مان شهرام وفائی‌کیش ساعت ۸:۱۰ صبح روز چهارشنبه ۱۵ ژانویه در بیمارستان فیرفاکس کانتی در ایالت ویرجینیای آمریکای شمالی درگذشت. او با روحیه‌ای مقاوم و در پی چندماه بیماری در اثر سرطان لوزالمعده جان سپرد. پیکر شهرام بنا به خواست خود او روز بعد سوزانده شد و خاکستر وی بر اساس وصیت‌نامه‌اش در اختیار خواهران‌اش قرار گرفت.

شهرام در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی در دوران دبیرستان برای ادامه‌ی تحصیل به اتریش رفت و در همان دوران فعالیت در کنفدراسیون جهانی و جنبش دانشجوئي‌ خارج از کشور را آغاز کرد. سپس در سال ۱۹۷۴ به گروه ستاره (بعدها گروه اتحاد کمونیستی) و جبهه ملی خاورمیانه پیوست و به‌عنوان کادر حرفه‌ای به فعالیت خود در منطقه ادامه داد. آخرین مسئولیت وی شرکت در تیم مرزی گروه اتحاد کمونیستی بود که او به‌همراه رفیق دیگری مدتی دست‌اندرکار بازگشايی راه رفت و آمد به ایران بودند و با وقوع انقلاب بهمن بدون زمینه‌سازی و برنامه‌ریزی قبلی تصمیم گرفتند وارد ایران شوند. شهرام در تابستان سال ۱۹۸۲ برای آخرین بار از ایران خارج شد، به اتریش رفت و سپس در سال ۱۹۸۶ به آمریکا مهاجرت کرد.

در امریکا، او سخت‌کوش و مصمم به تحصیل در رشته‌ی مهندسی کامپیوتر پرداخت؛ در سال ۱۹۹۰ تحصیل را به پایان برد و در پی آن سال‌ها در این رشته مشغول به کار بود. شهرام که در دوران فعالیت سیاسی مدت‌ها مسئول چاپ‌خانه‌ی گروه ستاره بود، در آمریکا طی تحصیل و پس از آن نیز مدتی در چاپ‌خانه کار می‌کرد. همکاران او در چاپ‌خانه خاطرات نیکی از وجدان حرفه‌ای و برخوردهای انسانی و آزاد منشانه‌ی او دارند. شهرام تا پایان عمر به آرمان‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه‌ی خود وفادار ماند. او در آمریکا ازدواج کرد،‌ اما همسرش، کارول کافی، در دسامبر ۲۰۱۷ به علت ابتلا به سرطان جان سپرد.

بیژن مصاحب‌نیا (۱۳۹۷ـ۱۳۱۴)

۸ تیر ۱۳۱۴ ـ ۲۵ بهمن ۱۳۹۷

۳۰ ژوئن ۱۹۳۵ ـ ۱۴ فوریه ۲۰۱۹

زنده‌یاد بیژن مصاحب‌نیا صبح روز چهار‌شنبه ۱۴ فوریه ۲۰۱۹ (۲۵ بهمن ۱۳۹۷)،  در پی یک بیماری کلیوی در وست‌چستر نیویورک درگذشت. پیکر او ۵ روز بعد به وصیت خودش سوزانده شد. بیژن از نسلی عاصی بود که از دوران جوانی در جریان مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت جذب جنبش سیاسی شده و مبارزه‌ی سیاسی را آغاز کرده بود و بسیاری از خصوصیات آن نسل را داشت. عصیانگری فردی و اجتماعی و کوشش مداوم برای جستن راه در کشاکش‌های زندگی و سیاست را می‌توان بارزترین خصیصه‌های وی دانست.

بیژن در ۸ تیر ۱۳۱۴ در خانواده‌ای فرهنگی در تهران به‌دنیا آمد. پدر را در خُردسالی از دست داد و تحت نظارت مادر سختگیر فرهنگی و موسیقی‌دان بزرگ شد. مادر بیژن از جمله معدود زنانِ شاگردِ استاد موسیقی درویش خان، و مدیر مدرسه بود. به اصرار مادر او به مدرسه نظام رفت. از همان زمان او خود را هم مصدقی ملی و هم چپ می‌دانست و تا به آخر این ویژه‌گی شخصیتی و نظری را حفظ کرد و آن را اعتلاء بخشید.

از مدرسه نظام به دانشکده افسری و هم‌زمان به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران رفت. بعد از خاتمه تحصیل هم‌زمان با کار در بیمارستان ارتش دوره تخصصی جراحی عمومی را در دانشگاه تهران آغازکرد. درهمین دوران برای اولین بار ازدواج کرد.

در سال ۱۹۶۳ مخفیانه و از راه قاچاق به دُبی رفت. فرار او در وهله‌ی اول به دلیل نفرت او از ارتش و زندگی نظامی بود. نزدیک به دوسال را با کارگری در دُبی زندگی کرد. خود او آن دوره را اولین و مهم‌ترین تجربه‌ی واقعی زندگی‌اش می‌دانست. در همین دوران و در پی ملاقات عده‌ای از فعالان جبهه ملی ایران در آمریکا با احمد بن بلا که برای دیدار با اوتانت دبیر کل وقت سازمان ملل به نیویورک رفته بود (فوریه۱۹۶۴)، دولت الجزایر با درخواست آنها برای صدور گذرنامه برای بیژن و رفتن و اشتغال او به حرفه‌ی پزشکی در الجزیره موافقت کرد. اما، با کودتای نظامی بومدین علیه بن بلا (۲۰ ژوئن ۱۹۶۵) بیژن که تازه گذرنامه‌ی الجزایری دریافت کرده بود دیگر قادر به مسافرت به آن کشور نبود. او در سال ۱۹۶۵ با استفاده از آن گذرنامه از طریق بیروت به خانواده‌اش در نیویورک پیوست. از آن تاریخ فعالیت سازمان یافته او در صفوف جبهه‌ی ملی در تبعید آغاز شد. این جریان بعدها به سازمان‌های جبهه ملی ایران در خارج از کشور (بخش آمریکا) تغییر نام داد. 

بیژن در آمریکا به‌جای ادامه‌ی دوره‌ی جراحی عمومی وارد دوره‌ی روان‌پزشکی و در حین تحصیل و کار در این رشته شیفته‌ی روان‌شناسی بالینی فروید شد. اما، بعدها در سال‌های تبعید پس از انقلاب کم‌کم از این دیدگاه فاصله گرفت و حتی مخالف آن شد. در دیدگاه جدید او رفتارهای هنجار‌ و ناهنجار انسانی دارای دلائل زیست‌شناختی و ژنتیکی بودند. بیژن به حرفه‌ی خود سخت اعتقاد داشت و پیگیرانه نظرات خود را دنبال می‌کرد.

اقامت بیژن در اولین دوره‌ی اقامت در آمریکا (۱۳۴۹ـ۱۳۴۴) با کار و تحصیل و فعالیت سیاسی همراه بود. در این دوره او از فعالان سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا (نیویورک) و از اعضای هیئت اجرائیه‌ی جبهه‌ی ملی در آمریکا بود.

بیژن جزو اولین گروه از فعالان جبهه‌ی ملی در آمریکا بود که به خاورمیانه رفت (تابستان ۱۳۴۹). وی در شکل‌گیری جبهه‌ی ملی ایران (بخش خاورمیانه)، انتشار «باختر امروز» دوره‌ی چهارم و گروهی که بعدها به نام «ستاره» شناخته شد نقش داشت. اما در سال ۱۳۵۱ به دلائل خانواده‌گی به آمریکا باز گشت.

او  پس از بازگشت به آمریکا گرچه روابط دوستانه خود را با جبهه‌ی ملی و اعضای آن حفظ کرد، و در صحنه‌ی سیاسی و نظری فعال ماند، فعالیت سیاسی تشکیلاتی را دنبال نکرد. اما به زمینه‌ی تخصصی خود پرداخت و در عین حال به فعالیت فکری و فرهنگی خود ادامه داد. این نگرش به فعالیت سیاسی و نظری تا آخر عمر با او همراه بود. با فرا رسیدن انقلاب به‌همراه چند تن از فعالان مرتبط با طیف فدائیان خلق دوباره در فعالیت‌های فکری مشارکت کرد: در تاسیس و انتشار نشریه‌ی نظم نوین ابتدا در ایران و سپس در تبعید  سهم عمده‌ای داشت و به‌عنوان فاطمه صنعتکار در آن مقاله می‌نوشت. هدف این فعالیت‌ها و نوشته‌ها کمک به پاگیری جنبش مستقل چپ بود.

بیژن مصاحب‌نیا عصیانگری بود که علیه هر آن چه قراردادی و تصنعی بود به‌پا می‌خاست. او دل‌باخته سیاست بود و از گام برداشتن در راه آن هراسی نداشت.  

محمد علی خوانساری

۱۶ سپتامبر ۱۹۳۸ ـ ۲۱ مارس ۲۰۱۴

۲۵ شهریور ۱۳۱۷ ـ ۱ فروردین ۱۳۹۳

رفیق عزیز و دیرین مان دکتر محمد علی خوانساری در ساعت ۲ و ۵ دقیقه بعد از ظهر روز جمعه اول فروردین ۱۳۹۳ (۲۱ مارس ۲۰۱۴) در پی دوسال مبارزه با سرطان لوزالمعده در آپارتمان محل سکونتش در شهر نیویورک درگذشت. جنازه او سه روز بعد  به خواست خودش سوزانده شد و خاکسترش را فرزندان او در سه نقط از جهان به آب دریا خواهند سپرد. او سربلند زیست و سر بلند رفت.

 محمد علی خوانساری از پرورش یافتگان دوره پرجوش و خروش جنبش ملی شدن صنعت نفت  بود. تجربه‌های این دوره در شکل گیری و قوام شخصیتش نقش بسزایی داشت. او فعالیت سیاسی خود را از دوره  دبیرستان در اصفهان آغاز کرد و از همان زمان خود را مصدقی و ملی می‌دانست. علی هنوز در دبیرستان بود که کودتای بیست هشت مرداد سرنوشت مصدق، جنبش ملی شدن صنعت نفت و جوانانی همانند او  را  رقم زد. واین نوجوان اصفهانی مانند بسیاری از هم نسلان  پر شر و شور آن زمان بیشتر سیاسی شد. علی شاگرد اول استان اصفهان شد و با قبولی در کنکور پزشکی دانشگاه به تهران رفت و در دانشکده پزشکی به تحصیل پرداخت. شرکت در تظاهرات خودانگیخته دانشجویان در دفاع از مصر  در جریان ملی شدن کانال سوئز در سال  ۱۳۳۵ اولین فعالیت سیاسی او در این دوره بود. وی به زودی به گروه کوچک اما موثر «نیروی نهضت ملی ایران» پیوست  و از طریق آن در شکل گیری فعالیت‌های جبهه ملی نقش بازی کرد. در همین دوره در فردای اولین روز فعالیت‌های جبهه ملی در ۸ دی۱۳۳۹  دستگیر و حدود چهل روز در  قزل قلعه  زندانی شد. بعد از آزادی از زندان، علی با شدت و حدت بیشتری به فعالیت در جنبش دانشجویی و جبهه ملی ادامه داد و در جرگه جمعی قرار گرفت که با عنوان «جمع گویندگان جبهه ملی» نامیده می‌شد.  در روز بعد ازحمله رژیم به دانشگاه در بهمن ۴۱، او در جلسه فعالان جبهه ملی  دستگیر و بازهم حدود یک ماهی میهمان زندان قزل قلعه شد. علی بعد ازپایان دانشکده  پزشکی در سال ۱۳۴۲ برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و پربارترین دوره زندگی خود را آغاز کرد.

محمد علی خوانساری هم اهل علم بود و هم اهل سیاست. او سخت پیگیر تحصیل و آموزش خویش بود و چندی پس از کسب تخصص در طب داخلی با فوق تخصص در قلب و عروق دوره کارشناسی ارشد در تغذیه و بهداشت از دانشگاه کلمبیا را نیز به پایان رسانید. اما، سیاست و فعالیت سیاسی مهمترین سودای این پزشک دانشمند و تیز بین بود. او مبارزات خود را در چارچوب کنفدراسیون محصلین ودانشجویان ایرانی  و جبهه ملی پی گرفت. سهم وی در شکل گیری و ادامه فعالیت جبهه ملی خاورمیانه فراموش نشدنی است.

علی از اعضای هسته‌های اولیه‌ی گرایش سوسیالیستی در جبهه ملی و سپس گروه ستاره بود که  به یاری رزمندگان داخل کشور شتافت و سال‌ها بعد تحت عنوان «گروه اتحاد کمونیستی» فعالیت مستقل خود را آغاز کرد.  علی هرچه داشت به صورت مادی و معنوی در این مسیر گذاشت. با وجود فعالیت‌های علنی و مخفی گسترده کمتر کسی می‌توانست حدس بزند درپشت چهره آرامش چه هیجان و تلاشی در کار است.  «گروه اتحاد کمونیستی» که بعدها به «سازمان وحدت کمونیستی» تبدیل شد عمیقا مدیون تلاش‌ها و فعالیت‌های او بود.

علی خوانساری در عضوگیری و کادر سازی، جمع آوری و اهداء کمک‌های مالی و امور انتشاراتی گروه ستاره و جبهه ملی خاورمیانه و نیز در انجام وظایفی که سازمان‌های انقلابی داخل کشور (به ویژه سازمان چریک‌های فدائی خلق) به عهده‌اش گذاشته بودند از هیچ کوششی فروگذاری نکرد. او هم زمان با انقلاب به ایران بازگشت و در فعالیت‌های سازمان وحدت کمونیستی درگیر شد. اما، به اصرار فعالان سازمان و با توجه به شرایط خانوادگی‌اش بار دیگر به آمریکا بازگشت و در آن جا همچنان به فعالیت سیاسی خویش ادامه داد.

هر آن‌چه نمودار زندگی این مرد بزرگ بود، در رفتنش به سوی مرگ نیز تجلی یافت. از دوسال پیش با پیدایش سرطان لوزالمعده، قامتش راست ترشد و روحیه اش بشاش‌تر از همیشه. یک لحظه شکایت نکرد. پایدار بر آرمان‌های آزادیخواهانه و سوسیالیستی اش محکم  و منضبط به دوستانی که از بیماری او ناراحت بودند دلداری می‌داد. با پیشروی بیماری اش، برجستگی‌های  اخلاقی او نمایان‌تر می‌شد. می‌گفت: هر آن چه در زندگی خواسته‌ام کرده‌ام و از نظر شخصی هیچ مساله‌ای ندارم. تنها آرزویم آزادی و عدالت برای همه مردم دنیاست که مطمئن هستم روزی به دست خواهد آمد. روحیه‌ی علی در این دوسال همساز با درس‌هایی بود  که در طول زندگی داد.

احمد شایگان شیرازی

۱۴ شهریور ۱۳۲۰ ـ ۴ آبان ۱۳۹۱

رفیق احمد شایگان را می‌توان ازجمله فرزندان خوش شانس نسلی دانست که در پی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به‌تدریج به سیاست چپ و رادیکال روی آورد و رشد کرد. احمد از نسلی است که ‌کوشید از خفت شکست آن دوران رهائی یابد و فضیلت تجربه کردن و از صفر شروع کردن‌های متعدد در زندگی سیاسی را بی‌آزماید و متحول شود. سنگ نبشته‌ی قبر او، مصراعی از غزل‌های حافظ، «هرگز نمیرد‌ آن‌که دلش زنده شد به عشق»‌، به‌بهترین وجهی داستان زندگی پر ماجرای او را بیان می‌کند. احمد عاشق زندگی در تمامی ابعاد آن بود و لحظه به ‌لحظه آن را با تمام وجود خود زیست. احمد، عاشق سیاست و مبارزه بود و در این راه ازهیچ کوششی فرو نمی‌گذاشت.

احمد شایگان ساخته و پرداخته‌ی محیط بلاواسطه‌ی خود و بازیگر دوره‌ی مهمی از تاریخ معاصر ایران بود: خانواده‌یی سیاسی و آگاه،‌ خونگرم، دوست داشتنی، فضای ملتهب بین‌المللی سال‌های ۶۰ میلادی، مبارزات سیاسی و دانشجویی ایرانیان در خارج از کشور،‌ انقلاب ۱۳۵۷، و فعالیت دموکراتیک، سوسیالیستی و کمونیستی در ایران همه در ساخت شخصیت سیاسی او نقش آفرین بودند. دو بار زندان در جمهوری اسلامی باعث تعمیق باورهای او شد.

احمد، بزرگ‌ترین فرزند دکتر علی شایگان و خانم بدری شیبانی، در ۱۴ شهریور ۱۳۲۰ در تهران به‌دنیا آمد. شش سال دوره‌ی ابتدایی را در دبستان فیروزکوهی گذراند و در مهرماه سال ۱۳۳۲، یک ماه بعد از کودتای ۲۸ مرداد و زمانی که پدرش در زندان بود، وارد دبیرستان البرز تهران شد. در همین دبیرستان بود که او در کنار تحصیل، اولین گام‌های مشارکت در فعالیت‌ سیاسی را با پیوستن به تجمع‌های اعتراضی دانش‌آموزان تجربه کرد. مدیران البرز او را به‌خاطر این فعالیت‌ها تهدید به‌اخراج کردند.

احمد از سال ۱۳۳۷ (۱۹۵۸) بعد از دریافت دیپلم دبیرستان برای پیوستن به خانواده و ادامه‌ی تحصیل عازم ایالات متحده‌ی آمریکا شد. پدر و مادر، برادرش حمید و خواهران‌اش مریم و لیلی چندین ماه قبل از او به آمریکا مهاجرت کرده بودند و در آن‌زمان در شهر بوگوتا در ایالت نیوجرسی اقامت داشتند. او در ابتدای ورود به آمریکا در لنوکس ـ ماساچوست به یادگیری زبان انگلیسی پرداخت. سپس، در سال ۱۹۶۰ برای تحصیلات دانشگاهی وارد کالج بارد (نیویورک) شد و بعد از دوسال به دانشگاه آرکانزاس منتقل شد؛ در سال ۱۹۶۳ پس از ترک دانشگاه آرکانزاس در دانشگاه برکلی (کالیفرنیا) به‌ادامه‌ی تحصیل پرداخت؛ در سال ۱۹۶۷ از دانشگاه بریج‌پورت در کانِتیکت لیسانس فیزیک و در سال ۱۹۶۹ از انستیتوی تکنولوژی استیونسون در نیوجرسی در همان رشته‌ فوق‌لیسانس دریافت کرد و در سال ۱۹۷۱ تمامی واحدهای درسی مقطع دکترای فیزیک را در همان موسسه به‌پایان برد.

سال‌ها بعد، در سال ۱۳۸۴، او در گفت‌وگویی با «انجمن تاریخ شفاهی چپ ایران» به این دوره از زندگی خود این‌چنین ‌نگاه می‌کرد:‌

«درخانواده‌یی بزرگ شدم که اهل علم بوده و آزادی‌خواه هم بود. در بهترین دانشگاه‌ها تحصیل کردم. در درس موفق بوده‌ام. در خانواده‌یی‌ اجتماعی سیاسی رشد کردم و به‌همین‌ دلیل از جوانی‌ در مسائل سیاسی واجتماعی درگیر شدم. … رشد فکری، اجتماعی، و آگاهی مهم است. انسان در زندگی اجتماعی و در زمینه‌هایی اجتماعی‌ آن چنان اقناع‌ می‌شود که در کار حرفه‌یی شغلی هرگز آن رضایتی به دست نمی‌آید. مسلماً زندگی اجتماعی سختی هم دارد. باید محروم شدن از بعضی مسائل مادی را پذیرفت…. گرچه از لحاظ مادی وضع خیلی خوبی هم ندارم، ولی گرسنه هم نیستم و این برای من بیش از کافی است. من پشیمان نیستم، من معتقدم کسانی که پشیمان شده‌اند یا به اندازه‌ی من خوش شانس نبوده‌اند، یا شاید در زندگی تردیدهایی داشته‌اند که باعث پشیمان شدن‌شان شده است»‌.

فعالیت جدی سیاسی را احمد از زمان ورود به دانشگاه برکلی با عضویت در انجمن دانشجویان ایرانی در شمال کالیفرنیا و مشارکت در تشکیلات جبهه‌ی ملی آغاز کرد و سال‌های طولانی از اعضای فعال جبهه‌ی ملی ايران و سازمان دانشجویان ایرانی در آمريکا بود. او در تشکیلات جبهه‌ی ملی ایران در امریکا در سمت‌های «عضو هيأت اجرايی» و «مسئول انتشارات» این سازمان فعاليت‌ کرد و هم‌زمان و بارها مسئولیت‌های مختلفی را در انجمن‌های محلی عضو کنفدراسيون دانشجويان ايرانی به‌عهده گرفت. او يک ‌دوره به‌عنوان دبير سازمان دانشجويان ايرانی در آمريکا و يک‌ دوره نیز در سال ۱۳۵۶ به‌ سمت دبير تشکيلات کنفدراسيون جهانی پس از انشعاب انتخاب گردید.

احمد از چهره‌های موثر مبارزات دانشجویی در خارج از کشور بود و در سازمان‌دهی تظاهرات، نشست­های اعتراضی و اعتصاب غذاها، سمینارها و کنفرانس­های متعددی که در افشای رژیم شاه و دفاع از حقوق پایمال شده­ی مردم ایران در سراسر آمریکا از طرف کنفدراسیون برگزار می‌شد نقشی مهم و غیرقابل انکار داشت. او بارها مورد ضرب و جرح پلیس محلی آمریکا و تهدید­های پلیس فدرال به اخراج از آمریکا قرار گرفت، اما این‌همه نه‌تنها نتوانست خللی در ادامه‌ی مبارزه‌ علیه رژیم شاه و حامیان بین‌المللی‌اش ایجاد کند، بل‌که او را به درستی و اهمیت مبارزه و راهی که انتخاب کرده بود بیشتر از پیش معتقد کرد.

در کنار فعالیت‌های علنی در چارچوب کنفدراسیون، احمد با گروهی از اعضای جبهه‌ی ملی که از فعالان و بنیان‌گذاران جبهه‌ی ملی ایران در خاورمیانه ـ و بعدها «گروه ستاره» ـ بودند، از همان ابتدا ارتباط مستقیم داشت و در شکل‌گیری این گروه در درون جبهه ملی سهیم بود. در همین چارچوب بود که از سال ۱۹۷۷ وارد فعالیت حرفه‌ئی سیاسی شد و در سال ۱۹۷۸ مدتی به‌رفقایی پیوست که رادیو میهن‌پرستان را در لیبی اداره می‌کردند. او از اعضای موسس «گروه اتحاد کمونیستی» بود که در پی «گروه ستاره» در سال ۱۳۵۶ در خارج از ایران اعلام موجودیت کرد. این گروه بعد از انقلاب و با آغاز فعالیت در ایران به «سازمان وحدت کمونيستی» تغيير نام داد.

احمد در دی‌ماه سال ۱۳۵۷ به‌همراه شمار دیگری از اعضای «گروه اتحاد کمونیستی» برای ادامه‌ی فعالیت به‌ایران رفت و در تدارک و سازمان‌دهی فعالیت‌های «سازمان وحدت کمونيستی» و نیز تأسیس «انجمن رهایی زن» در ایران نقشی تعیین‌کننده داشت. او پس از انقلاب در کنار فعالیت سیاسی به‌تدریس فیزیک در موسسات آموزش عالی مختلف پرداخت که سالیان طولانی ادامه داشت ولی بعضاً به‌دلیل زندان و یا ممنوعیت از تدریس باز می‌ماند. او در ایران با فیروزه خان‌ملک، از فعالان دانشجوئی در آمریکا، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند بود به نام‌های علی و کیوان.

احمد اولین بار در سال ۱۳۶۰ بازداشت شد و تا سال ۱۳۶۴ بدون برگزاری دادگاه و حکم قضایی در زندان اوین ماند. در این دوره نیز برای زندانیان سیاسی فیزیک، انگلیسی و فلسفه تدریس می‌کرد. پس از آزادی، او یک‌بار دیگر در خرداد ۱۳۶۹ به‌همراه دیگر اعضا و هواداران «سازمان وحدت کمونیستی» بازداشت شد و هفت ماه در سلول انفرادی زندان توحید ـ کمیته‌ی مشترک ـ و سپس چند ماه در زندان اوین گذراند.

پس از آزادی از زندان در بهار ۱۳۷۰، او فعالیت‌های سیاسی خود را به ‌اشکال مختلف پی‌گیرانه ادامه داد: حفظ ارتباط نزدیک با یاران قدیمی، تماس با دانشجویان و فعالان سیاسی و هم‌بندان زندان از گرایش‌های گوناگون سیاسی در ایران، برگزاری جلسه‌های بحث و تبادل نظر، سخنرانی در محافل دانشگاهی و ترجمه و تالیف کتاب ونوشتن مقاله.

احمد درس آزادگی، استقامت و بردباری را در خانواده خود و در مکتب مادر و پدرش، خانم شیبانی و دکتر شایگان، آموخت. به همراه پدر آزادی‌خواه‌اش در شکل‌گیری جبهه‌ی ملی و سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا (عضو کنفدراسیون) سهم و نقش به‌سزایی ایفا کرد و از چهره‌های برجسته‌ی چپ مستقل بود. او از زمان فعالیت در برکلی در دهه‌‌ی ۶۰ میلادی با گرایش‌های چپ غیراردوگاهی در این دانشگاه ارتباط داشت و با اندیشه‌های چپ نو در امریکا نیز از نزدیک آشنا شد. تأثیر این آشنایی بر دیدگاه‌های او در مبارزات سیاسی او و فعالیت‌های نظری‌اش تا پایان عمر باقی ماند. او به سوسیالیسم اعتقاد داشت و بر آن بود که تنها آرمان­های سوسیالیستی می­تواند بشریت را از قید روابط استثمارگرانه و از جهل و نادانی رها کرده و منزلت واقعی انسان­ها را متحقق سازد.

احمد سخنرانی برجسته بود و باحوصله‌ی زیاد به زبانی ساده و قابل فهم به‌توضیح مسائل پیچیده برای جوانان می‌پرداخت. او در تمام دوران فعالیت سیاسی‌اش با جوانان علاقمند به فعالیت سیاسی ارتباط نزدیک داشت، با آن‌ها درمی‌آمیخت، زندگی می‌کرد، پا به‌پای آنان در فعالیت‌هایشان شرکت می‌جست. در ایران با آن‌ها به کوه‌نوردی، که ورزش مورد علاقه‌اش بود، می‌رفت و طی این سفرها روزهای طولانی با آنان در چادر زندگی می‌کرد. شخصیت فروتن، مملو از عاطفه، سرشار از محبت و اعتمادبر‌انگیز او و هم‌دلی و سازگاری‌اش با دیگران باعث شده بود تا حضورش در هر جمعی با استقبال حاضران روبرو شود.

او همچنین با علاقه تدریس را دنبال می‌کرد؛ به‌نوعی عاشق این کار بود و آمادگی داشت مسیرهای طولانی را برای چند ساعت تدریس در هفته بپیماید. از همین رو زمانی که درخواست‌اش برای تدریس در موسسه‌های آموزش عالی در تهران با مخالفت مقامات امنیتی روبرو می‌شد، از پذیرش پیشنهاد برای تدریس در شهرهای دورافتاده هم ابایی نداشت.

احمد علاوه بر فعالیت مستمر سیاسی در نگارش و ترجمه و تدوین چند کتاب با همکاری دیگران در زمینه‌های نظری و علمی شرکت داشت: «برگزیده‌ی نوشته‌های فرهنگی آنتونیو گرامشی» (نشر آگاه، ۱۳۹۶)؛ «ف‍ی‍زی‍ک‌ پ‍ی‍ش‌ دان‍ش‍گ‍اه‍ی‌» (انتشارات خوارزمی، ۱۳۷۴)؛ «دانشنامه‌ی فيزيک» (ناشران مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه، بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی، ۱۳۸۱). او همچنین مجموعه‌ی دو جلدی زندگینامه‌ی پدرش دکتر سید علی شایگان شیرازی را با عنوان «سيد علی شايگان (زندگی‌نامه‌ی سياسی نوشته‌ها و سخنرانی‌ها)»‌ (انتشارات آگاه، ۱۳۸۵) تدوین و منتشر کرد.

رفیق احمد شایگان در رویارویی با بیداد حاکمیت کنونی دو بار رنج زندان را به جان خرید و به‌رغم همه‌ی شکنجه‌ها و ستم‌هایی که بر او رفت، از مقاومت و ایستادگی باز نایستاد و هم از این‌رو، به‌شهادت هم‌بندی‌هایش در زندان، از خود چهره‌یی به یاد ماندنی به جا گذاشت.

او آزاده‌یی بود که در مبارزه با استبداد و تاریک اندیشی دو رژیم سلطنتی و اسلامی سر تسلیم فرود نیاورد و برای تحقق آرمان‌هایش که آزادی و برابری همواره در راس آن‌ها بود، هیچ‌گاه درنگ نکرد. او که به عواقب سنگین تلاش‌های سیاسی و اجتماعی خود آگاه بود، حتا در بد‌ترین سال‌های سرکوب و با وجود بازداشت‌های مکرر و ممنوعیت از تدریس‌، آرام و قرار نگرفت و با بسته شدن هر روزنه‌یی، پنجره‌ی دیگری را به باغ امید می‌گشود.

رفیق احمد شایگان در اوت سال ۲۰۱۰ (مرداد ۱۳۸۹) برای سروسامان دادن به وضع دانشگاهی پسران‌اش برای دوره‌یی موقت به آمریکا رفت ولی چند روز قبل از بازگشت به ایران سکته مغزی کرد و سرانجام پس از مدتی طولانی دست و پنجه نرم کردن با عوارض ناشی از آن در سحرگاه چهارم آبان ۱۳۹۱ (۲۵ اکتبر ۲۰۱۲) در ایالت نیوجرسی (آمریکا) درگذشت و پیکر او همان جا به‌امانت به خاک سپرده شد تا شاید روزی، آن‌گونه که خود آرزو می‌کرد، به ایران، سرزمینی که به‌آن عشق می‌ورزید بازگردد. یاد این عاشق همیشگی آزادی‌ انسان برای دوستان و نزدیکان وی زنده خواهد ماند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهارم آبان اولین سالگرد درگذشت احمد شایگان گرامی باد

به یاد احمد

ابراهیم مشعری

کامبیز روستا

۱۳۱۴ (تهران) ـ ۳ مرداد ۱۳۸۸ (برلین / آلمان)

کامبیز روستا از برجسته‌ترین فعالان و رهبران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی (و نیز جریان‌های چپ جبهه‌ی ملی در اروپا) بود که پس از شکل‌یابی اولین هسته‌های گروه ستاره به آن پیوست. وی سخن‌رانی زبردست بود و به مسائل نظری توجه داشت. مقاله‌ی «اندیشه‌ی مائو تسه‌دون: مارکسیسم ـ لنینیسم عصر ما؟» در کتاب اندیشه‌ی مائو تسه‌دون و سیاست خارجی چین، تبادل نظر بین سازمان چریک‌های فدائی خلق و گروه اتحاد کمونیستی، دفتر سوم، گروه اتحاد کمونیستی، تابستان ۱۳۵۶) به کوشش او تهیه و نوشته شد. او به‌طورعمده در اروپا فعالیت می‌‌کرد، در کار تشکیلاتی موفق بود و در پروسه‌ی جداشدن از فدائیان و تشکیل گروه اتحاد کمونیستی نقش بسیار فعالی داشت. کامبیز روستا به علت تفاوت نظر با رفقای دیگر گروه اتحاد کمونیستی به اتفاق رفیق دیگری از این گروه جدا شد و پس از چندی فعالیت مستقل را آغاز کرد. پس از انقلاب او به اتفاق برخی از هواداران پیشین گروه اتحاد کمونیستی و جمعی دیگر مدتی در ایران فعالیت کرد، به دنبال آغاز سرکوب در ایران، به کردستان عراق و پس از اقامتی کوتاه در آنجا به اروپا رفت. وی در اثر ابتلا به سرطان ریه در ۲۵ ژوئیه‌ی ۲۰۰۹ در برلین درگذشت. جدایی او از اندیشه‌های چپ در سال‌های آخر زنده‌گی برای این جنبش تأسف‌آور بود.

فریدون ایل‌بیگی (بهرام)

۱۷ مرداد ماه ۱۳۱۷ ـ ۲۲ شهریور ۱۳۷۹

در رثای رفیق از دست‌رفته فریدون ایل‌بیگی اصلی (بهرام) بسیار می‌توان و باید نوشت. از فرهیختگی او، از پاک‌باختگی وانسانیت‌اش، از تلاش بی‌وقفه‌اش در راه اعتلای آگاهی سیاسی و تاریخی در ایران و نیز از وارستگی وعزت‌نفس بلند او که زبان‌زد همه یاران‌اش بود، و نیز از ‌آن‌چه که می‌توان زندگی «خصوصی» او نامید.

 فریدون در ۲۲ شهریور ۱۳۷۹ (۱۲ سپتامبر ۲۰۰۰) در شهر مونتروی فرانسه به زندگی خود خاتمه داد و همه‌ی نزدیکان و رفقای‌اش را در بُهت و ماتمی غریب و باورنکردنی به‌جا گذاشت. او در واپسین نامه‌ای که از خود بجا گذاشت آن‌ها را از برگزاری مراسم یادبود منع کرده و حتی خواسته بود که از بازنشر آثار او خودداری کنند. با این‌همه، گذشت زمان مانع از آن نشد که لحظه‌ای از یاد او غافل شویم و جای خالی او را در میان خود احساس نکنیم. او، با زندگی پرفراز و نشیب خود، با دانش گسترده، و با نگاه انتقادی‌ به وجوه گوناگون تحولات سیاسی، اجتماعی و تاریخی ایران، چراغ دل‌های همه‌ی ما بود.

زندگی خصوصی فریدون خود حدیثی است ویژه که به‌زحمت می‌توان آن ‌را از زندگی سیاسی وی جدا کرد. با کمی تأمل بر مسیر زندگی پر فراز و نشیب او می‌توان به‌راحتی دریافت که حیات سیاسی او چنان با زندگی خصوصی‌اش درهم‌آمیخته بود که پرداختن جداگانه به هریک محال می‌نماید.

کودکی فریدون در دامان خانواده‌ای زحمت‌کش و شریف گذشت و این تجربه از همان ابتدا مُهر خود را بر دریافت‌ها و رفتار اجتماعی او زد. او که فرزند بزرگ خانواده‌ای با هفت فرزند بود، در۱۷ مرداد ماه ۱۳۱۷ در بندر انزلی چشم به جهان گشود. دوران آموزش ابتدایی و نیمی از دوران متوسطه را در همان شهر گذراند و به‌رغم مشکلات مالی خانواده، با اتکا به عزم استوار خود برای ادامه‌ی تحصیل راهی تهران شد، از همان ابتدا با اجاره‌ی اتاقی در یکی از محروم‌ترین مناطق تهران، برای تأمین مخارج تحصیل خود به کارگری در یک کارگاه نجاری پرداخت و با تلاش موفق به گرفتن دیپلم از دارالفنون شد.

سال‌های تحصیل او در دارالفنون و اقامت او تهران مقارن بود با دوران پرالتهاب سیاسی دهه‌ی سی. جامعه‌ی سیاسی ایران درآن روزگار آرام آرام درتلاش برای باز سازی و مرمت مواضع از دست‌رفته‌ی خود در اثر کودتای ۲۸ مرداد علیه حکومت دکتر مصدق، به تحلیل علل کودتا و نقش بازیگران و عوامل پیروزی کودتاگران، به‌خصوص کنش‌های به‌غایت ارتجاعی حزب توده و نیز خیانت کاشانی علیه دکتر مصدق نشسته بود. این خود تاثیر عمیق و دوگانه‌ای بر زندگی فریدون نهاد: از ‌یک ‌سو باعث بالیدن انگیزه‌های مبارزه سیاسی، و از سوی دیگر سبب شناخت عمیق او از حزب توده، و ارزیابی ریشه‌ای مواضع و موانع تاریخی و ساختاری حزب و نیز روحانیت به‌رهبری آیت‌الله کاشانی شد.

فریدون پس از اخذ دیپلم دبیرستان به‌سربازی رفت و این دوره را با درجه‌ی ستوان سومی به پایان رساند و به‌رغم تشویق و ترغیب فرماندهانش جهت ادامه‌ی کار، با ارتش وداع کرد. سپس چند ماهی در جستجوی کار برای تأمین معاش خود و نیز کمک به خانواده‌اش، به همه جا سرکشید و توشه‌ای که از این جستجو نصیب او شد ذهنی جستجوگر، باز شدن چشمان، هم‌دلی و مشارکت در اعتراضات مردم علیه نظام حاکم بود. فریدون در سال ۱۳۳۹ دستگیر و چند ماهی راهی زندان شد. اما در این بین توانسته بود ضمن انتشار پاره‌ای از اشعارش در نشریات ادبی آن دوره، دفتر اشعارش را منتشر و با بسیاری از نام‌آوران عرصه‌ی شعر و ادب از جمله احمد شاملو و یدالله رویایی مراوده برقرار کند.

او پس از آزادی از زندان و چند ماه بیکاری در آزمون سازمان تأمین اجتماعی پذیرفته شد و به‌استخدام این سازمان درآمد و هم‌زمان با شرکت در کنکور سراسری و کسب رتبه‌ی اول در زبان فرانسه و هم‌چنین قبولی در رشته‌ی حقوق دانشگاه تهران در نهایت در این رشته به تحصیلات خود ادامه داد. فریدون در سال ۴۹ شمسی و در حالی‌که مدت کمی از تحصیل‌اش در دانشگاه تهران باقی مانده بود، راهی فرانسه شد ولی بعدها، در سال ۵۸، با گذراندن چند واحد درسی از دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. در این میان اما دوستی و رفاقت صمیمانه او با شاملو قبل از سفر به اروپا آن‌چنان عمیق شده بود که بیشتر اوقات فراغت خود را در دفتر مجله‌ی خوشه در زمان سردبیری شاملو و کمک به انتشار این هفته‌نامه می‌گذراند. حاصل این همکاری و رفاقت علاوه بر ترجمه‌های مستقل فریدون در «کتاب هفته» و نیز کتاب «تفنگ‌های ننه کارار» اثر برتولت برشت، ترجمه‌ی کتاب «سقراط مجروح» نوشته‌ی برتولت برشت و نیز ترجمه‌ی آزاد نمایشنامه‌ی «سی‌زیف و مرگ» اثر «اوبر مرل» با شاملو بود. علاوه براین، ده‌ها ترجمه از نویسندگان بنام همچون کامو، مایاکوفسکی، کارل مارکس و… از دیگر کارهای او در این دوره محسوب می‌شوند.

فریدون با این کول‌بار ـ چنان‌که آوردیم ـ در سال ۱۳۴۹عازم فرانسه شد.

آشنایی و در پی آن رفاقت دیرپای رفقای گروه ستاره با او در پاریس، در نیمه‌ی اول دهه پنجاه شمسی، در اوج مبارزه‌ی چریکی با رژیم شاه آغاز و به همکاری و رفاقتی صمیمانه منجر شد که تا آخرین روزهای زندگی او ادامه یافت. او در هیأت جوانی سرشار از شور مبارزاتی و با پشتوانه‌ای غنی از تجربه و آگاهی و اشراف به منابع تئوریک و مباحث سیاسی روز تصمیم گرفته بود که به‌سهم خود به گروه ستاره / گروه اتحاد کمونیستی و نیز چریک‌های فدائي خلق یاری رساند. حاصل این همکاری علاوه بر انتشار جزوات متعدد در دفاع از جنبش انقلابی، انتشار هفت شماره گاهنامه‌ی عصر عمل ‌بود که مسئولیت تهیه‌ی آن‌ را به‌ طور عمده او به ‌تنهایی به ‌دوش داشت. تسلط او به زبان فرانسه و احاطه‌اش به‌ظرافت‌های این زبان این‌ بار در هم‌گامی با جنبش انقلابی ایران با ترجمه‌ی آثاری در مورد تجربیات مبارزات آزادیبخش به‌بار نشست. فریدون با انتخاب، ترجمه و انتشار مطالب گوناگون تلاش می‌کرد ضمن آشنا کردن خواننده با مبانی جنگ چریکی، او را در مورد تفاوت‌های موقعیت، شرایط و پیش‌شرط‌های نظری این جنبش‌ها با جنبش نوپای چریکی در ایران به تأمل، غور و بررسی وادارد.

 فریدون در مهرماه ۱۳۵۷، هم‌زمان با اخراج خمینی از نجف و ورود او به پاریس و در هنگامه‌ای که بسیاری راه مبارزه علیه رژیم را وادار کردن شاه به رعایت قانون اساسی می‌دانستند، کتاب «قانون اساسی یا شمشیر چوبین مبارزه» را نوشت.

این متن در اساس در پی مباحثی حول نامه‌ی سه نفر از سران جبهه ملی خطاب به شاه نوشته شده بود که طی آن نویسنگان بیانیه، وی را به لزوم بازگشت به قانون اساسی دعوت می‌کردند. فریدون با اشاره به مواد تعییین کننده‌ی قانون اساسی که دست روحانیت و به‌تبع آن دین را در سرنوشت سیاسی جامعه باز و قوه‌ی مقننه را به رعایت شرع و عدم تعارض و تناقض قوانین مصوب مجلس با «شرع مبین اسلام» مکلف می‌کرد، هوشمندانه این شعار را به چالشی سخت کشید. این بحث او ناشی از تیزبینی، دقت و نکته‌سنجی او در تبیین نقش روحانیت در رابطه با قدرت سیاسی بود و در آن با اشاره به خوش‌خیالی قریب به بلاهت این جماعت گفت:

«در این روزها، چه در داخل و چه در خارج، عده‌ای عقربه‌ء مبارزه‌ اجتماعی و سیاسی خود را به‌روی قانون اساسی میزان کرده و این‌طور وانمود می‌کنند که اگر رژیم دیکتاتوری خونین شاه بر اساس اصول قانون اساسی و متمم آن حکومت کند دردهای بی‌شمار مردم برطرف شده وهیچ مشکلی برجای نخواهد ماند. عده کمی ازمخالفان رژیم در داخل و خارج (بطوریکه خواهیم دید) با کم و کیف قانون اساسی کنونی ایران آشنائی دقیق دارند و ایده‌آل‌شان چیزی جز مقررات همان نظام سیاسی و اجتماعی نیست که در هفتاد و چند سال پیش به نظم در آمده است، ولی عده بیشتری بدون آشنائی با اصول قانون اساسی و متمم آن، بدون این‌که آن اصول را حتی یک‌بار خوانده باشند، به‌دلایلی که ذکرش خواهد رفت کورکورانه خود را به دست جریانی سپرده‌اند که از چندی پیش به‌راه افتاده است: دفاع از قانون اساسی.»[1]

او سپس چند سطر پائین‌تر می‌افزاید:

«نظری کوتاه به برنامه‌ها و مرام‌نامه‌های شیفتگان امروزی قانون اساسی نشان خواهد داد که این‌ها چقدر از مرحله پرت‌اند و برنامه‌هایشان حتی از برنامه‌های قلابی و ضد مردمی شاه نیز عقب‌تر است. اگر جز این بود مایه‌ی تعجب می‌شد: برنامه‌ها و مرام‌نامه‌هائی که بر اساس یک قانون اساسی ارتجاعی تهیه شوند، نمی‌توانند مترقی باشند. به حال «نهضتی» که «آزادی ایران» را نشانه گرفته است باید گریست که دادستان و رئیس دادگاه نظامی شاه «مرام‌نامه»اش را قبول دارد. این حرف را ما نمی‌زنیم. سندش را از زبان مهندس بازرگان بدست می‌دهیم:

«کیفرخواست و رأی دادگاه از یک‌طرف می‌گویند مرام‌نامه نهضت (آزادی ایران) مورد قبول است و منطبق با قانون است و از طرف دیگر ابراز دشمنی و تهمت به مرام و مقصد و هدف ما می‌نمایند … رئیس دادگاه نمی‌گذارند از مرام و مقصدمان حرف بزنیم و حقانیت آن‌را ثابت نمائیم و می‌گویند مرام‌نامه مورد ایراد نیست.» [2]

او در این کتاب هم‌چنین ادعاهای دروغین و زیرکانه‌ی روحانیت در بحث‌های مربوط به قانون اساسی را به ‌سخره گرفت و به خوش‌خیالان نهضت آزادی و جبهه ملی نشان داد که این ادعاها تا چه حد با ایده‌های اساسی «حکومت اسلامی» خمینی مغایر و در تعارض است. مخاطبان او در این کتاب بیش از هرکس، کسانی بودند که سالیان دراز به تبلیغ شعار«بازگشت به قانون اساسی و متمم آن» مشغول بودند غافل از آن‌که، به‌قول فریدون در همان کتاب:

«برخورد جناح {رادیکال خمینی} با قانون اساسی ایران بسیار زیرکانه است. بی آن‌که هیچ‌گاه قانون اساسی را تائید کند، رژیم را به تخطی و به تجاوز به آن محکوم می‌کند. با این‌همه، می‌دانیم که جناح «رادیکال» عمیقاً با قانون اساسی فعلی ایران (یا هر قانون اساسی دیگر) مخالف است. قانون اساسی «حکومت اسلامی» قرآن است. (جناح «رادیکال» با قوانین عرفی هم دشمنی دارد.)» [3]

فریدون در این تحلیل از دو جناح مدعی حکومت اسلامی، یکی «جناح رادیکال»‌ به رهبری خمینی و دیگری «جناح میانه‌رو» سخن می‌گوید:

«جناح «میانه‌رو« بی خاصیت‌ترین جناح‌هاست. این جناح قاطعیت ندارد، هر وقت سمبه را پرزور دید جا میزند، به حداقل قانع است و در صورت لزوم، با هر موقعیتی می‌سازد. دیدیم که پس ازاصلاحات ارضی و ١۵خرداد، با رژیم سرشاخ نشد و سال‌ها با آن دم‌خور و دم‌ساز بود.»[4]

او درتوضیح مواضع جناح رادیکال می‌نویسد:

«علی‌رغم عبارت پردازی‌های به‌ظاهر رادیکال و انقلابی‌اش برای طبقه کارگر و سایر زحمتکشان – در صورتی که برنامه‌هایش امکان پیدا کنند که در سطح جامعه فعلیت یابند – آن‌چنان خطرناک خواهد بود که می‌تواند مبارزات رهایی‌بخش طبقاتی‌شان را سرکوب کند. به گمان ما پاره‌ای از مارکسیست‌ها میزان عظمت خطر را چنان که باید و شاید حس و درک نکرده‌اند. بسیاری از نیروهای دمکرات و آزادی‌خواه متوجه نیستند که ضدیت این جناح با قانون اساسی و رژیم سلطنتی نه از یک موضع انقلابی، بلکه از یک موضع فوق ارتجاعی است. اگر در دهه دوم شهریورماه ۱۳۵۷، این جناح، به فرض محال، به قدرت می‌رسید، زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌ها مجدداً از کمونیست‌ها پر می‌شد و صحنه‌های شلاق‌زنی به خیابان‌ها کشانده می‌شد.»[5]

و دیدیم که چنین شد. پیش‌بینی‌های او که ناشی از درک صحیح و تحلیلی رویدادهای جاری در آن سال‌های طوفانی بود، درد فقدان او را برای همه‌ی رفقای او صد چندان می‌کند.

فریدون پیش‌نویس این کتاب را برای مطالعه، نظرخواهی، نقد و انتشار در اختیار رفقای «گروه اتحاد کمونیستی» قرارداد و گروه پس از نظرخواهی جمعی در آبان ۱۳۵۷ با صلاح‌دید و موافقت وی با نام مستعار «د. بهروزی» و بدون نام ناشر، آن را منتشرکرد.

*       *       *

با سقوط استبداد پهلوی و بازگشت فعالان و اعضای «گروه اتحاد کمونیستی» به ایران و تشکیل «سازمان وحدت کمونیستی»، فریدون نیز به سازمان پیوست و در تحریریه‌ی نشریه رهائي به فعالیت پرداخت و لحظه‌ای از نوشتن علیه انحرافات نظری و سیاسی جنبش چپ غافل نماند. دغدغه‌ی اصلی او در آن دوران پر تلاطم، هشدار به نیروهای چپ در ارتباط با خطر پاگیری استبداد دینی بود.

از نخستین نوشته‌های فریدون در این دوره سلسله مقاله‌هایی با عنوان «قصاص و مقررات آن» در «رهائی» است. این مقاله‌ها نشان از شناخت عمیق وی از مباحث فقهی و قانونی دارد و بیان‌گر اعتقادات عمیقاً آزادمنشانه و ضد مذهبی اوست. این مجموعه از مقالات را بعدها هواداران سازمان در خارج از ایران به‌صورت جزوه‌ای منتشر کردند.

سلسله مقالاتی درباره سیر مشروعه طلبی و فدائیان اسلام در نشریه‌ی «رهائی»، از جمله نوشته‌های به‌یاد ماندنی وی در این دوره است. فریدون در این نوشته‌ها ضمن بررسی اسلام آخوندی به نقش فدائیان اسلام در ترورهای دهه‌ی ۲۰ و اوائل دهه‌ی ۳۰ شمسی (ترور رزم آرا، کسروی، هژیر و نیز ترور ناموفق حسین علا)، به‌ ارتباط پنهان و آشکار فدائیان اسلام با کاشانی و خمینی پرداخته و جمهوری اسلامی را به‌نوعی تحقق برنامه مشترک خمینی با فدائیان اسلام برای ساختن حکومت اسلامی می‌داند. او خود شأن نزول این نوشته‌ها را با همان تیزبینی همیشگی‌اش چنین توصیف می‌کند:

«امروز، آن که حکومت می‌کند، آن که قانون می‌نویسد، آن که حاکم شرع است، آن که وعظ می‌کند، آن که ابزار سرکوب را می‌گرداند، آن که رویدادهای جاری را تفسیر می‌کند، آن که تاریخ می‌نویسد، یک شیخ فضلالله یا نواب صفوی و یا فلسفی است. (از ظواهر امر که بگذریم و پوسته‌ها را که کنار بزنیم، پیدا کردن نقاط افتراق در این سه تن البته کار ساده‌ای نیست.) نوشته‌های شیخ فضلالله، کتاب «حکومت اسلامی» و «برنامه انقلابی فدائیان اسلام» را در کنار هم قرار دهید، ممکن نیست از شباهت عظیم آنها دچار حیرت نشوید. قانون اساسی جمهوری اسلامی (۱۳۵۸) را با «برنامه‌ی انقلابی فدائیان اسلام» (۱۳۲۹) مقایسه کنید، ممکن نیست از خود نپرسید که آیا هر دو این آثار از یک فکر تراوش نکرده است؟ احکام حکام شرع و دادگاه‌های انقلاب اسلامی به‌ویژه در ماه‌های اخیر را از نظر بگذرانید خواهید دید که مثلا اگر کسی در سی ‌سال پیش به فلان فدائی اسلام نگاه کج کرده باشد، مفسد فی‌الارض است ولی فلان مزدور و شکنجه‌گر رژیم شاه که دستش به‌خون ده‌ها مبارز انقلابی آلوده است مشمول عفو امام قرار می‌گیرد. هر شماره از مجله «پیام انقلاب» (ارگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) را که انتخاب کنید، اگر آرم سپاه پاسداران و نوشتههای زیر آن را نبینید، ممکن نیست که آن را با ارگان فدائیان اسلام عوضی نگیرید.»[6]

هواداران سازمان وحدت کمونیستی در اروپا این سلسله مقالات را بعدها همراه با مجموعه‌ی مقالاتی درباره‌ی کتاب تحریرالوسیله‌ی خمینی که یکی دیگر از رفقا نوشته بود، به‌صورت کتابی با نام «فدائیان اسلام، سیر مشروعه طلبی در ایران و تحریرالوسیله» در فوریه‌ی ۱۹۸۳منتشر کردند.

*       *       *

به‌دنبال تصمیم سازمان برای گسترش فعالیت‌های سازمانی در خارج از کشور، فریدون در سال ۱۹۸۳ از ایران خارج شد و به فرانسه رفت، ولی هر از چندگاه به ایران سفر می‌کرد. مهم‌ترین ادای سهم فریدون در این دوره، مشارکت در کارهای انتشاراتی در خارج ، انتشار نشریه‌ی «اندیشه‌ی رهایی» – نشریه‌ی خارج از کشور سازمان وحدت کمونیستی بود. نُه شماره از این نشریه از اسفند ۱۳۶۳ تا اسفند ۱۳۶۷ منتشر شد. انتشار این نشریه به‌ آن شکل و شمایل و محتوا بدون وجود رفیق فریدون ممکن نبود. دقت او در بازبینی نوشته‌ها، هم از نظر محتوا و هم از نظر نحوه‌ی نگارش و رعایت فاصله‌ی سطرها (با استفاده از خط‌کشی که همیشه همراهش بود!)، گاه در حد وسواس، ناشی از احساس تعهد و مسئولیت او نسبت به مخاطبان نشریه بود. فریدون معلم همه‌ی رفقائی بود که در انتشار «اندیشه‌ی رهایی»[7] سهم داشتند.

دو دغدغه‌ی مهم فکری سازمان، چگونگی تحلیل از حاکمیت رژیم اسلامی و مساله‌ی دین در ایران، از جمله زمینه‌های تخصصی رفیق فریدون بود. او در تدوین چند مبحث نقش مهمی داشت. اولی بحثی بود در باره تثبیت و یا عدم تثبیت رژیم که آغاز آن به بهمن ۱۳۶۰، اوج سرکوب رژیم بر می‌گشت. انتشار دوره‌ی سوم رهائي فرصتی بود که دوباره به‌این مساله پرداخته شود. حاصل این بحث که براساس نوشته‌ی داخلی رفیق بهرام در سال ۱۳۶۰ تهیه شد، مقاله‌ی «رژیم ولایت فقیه، یک رژیم ضد تثبیت» بود که در شماره‌ی ۳ رهائی دوره‌ی سوم در تیرماه ۱۳۶۲ منتشر شد: «مقاله حاضر گرچه همان مقاله نیست که به بحث درونی گذاشته شد، ولی تزهای اساسی آن تغییری نکرده‌اند» (صفحه‌ی ۲). نقطه‌ی حرکت تحلیلی این متن این است: رژیم ولایت فقیه، «خواهان استقرار مناسبات روبنایی صدر اسلام در ایران (و جهان!) است» (صفحه‌ی ۵)، اما،‌ «ما این خواست رژیم ولایت فقیه و تلاش برای تحقق آن‌را که در تضاد با واقعیات سرمایه‌داری کنونی ایران است یکی ازاساسی‌ترین علل ضد تثبیت بودن رژیم می‌دانیم.» (صفحه ۶).

رفیق بهرام در اوائل دهه‌ی شصت نوشته‌ی دیگری تحت عنوان «کمونیست‌ها و ضرورت برخورد با دین» را به بحث درونی گذاشت که پس از پایان بحث‌های درونی منتشر شد. این متن با عنوان «کمونیست‌ها وضرورت برخورد با دین» و عنوان فرعی «ناتوانی بشر دین را آفرید و دین ناتوانی بشر را جاودانه ساخت» در شماره‌ی ۵ رهائی دوره‌ی سوم، در تیرماه ۱۳۶۳ منتشر شد. او با مشاهده‌ی مواضع اکثریت سازمان‌های چپ نسبت به حکومت اسلامی و تبلیغ «ماهیت ضد امپریالیستی» خمینی و از آن مهم‌تر ترویج نظری هم‌خوانی سوسیالیسم و «اسلام ناب محمدی» (و نیز هم‌خوانی ماتریالیسم و ایده‌الیسم) توسط آنان، کوشید که «رفقا»‌ را متوجه ریشه‌های انحراف نظری و درک و برداشت ساده‌لوحانه و ساده‌اندیشانه‌ای سازد که ارثیه‌ی شوم جنبش سوسیال دمکراسی روسیه در اوائل قرن بیستم بود و بعدها در نظرات حزب توده شکلی منسجم یافته بود:

«چپ ایران از دیرباز نه تنها در مقابل حملات مداوم مدافعان مذهبی نظام طبقاتی به دفاع از خود نپرداخت، از اصول و عقاید خود و حقانیت آن دفاع نکرد، حملات را با ضدحمله جواب نداد، دروغ بافی‌ها و هوچی‌گری‌های رهبران مذهبی را بی‌پاسخ گذاشت، با تکیه به احکام صریح قرآن نشان نداد که اسلام «حامی مستضعفان» و یار و یاور و مدافع زحمتکشان نیست. کاملا بر عکس، چه مستقیم (از زمان مشروطیت تا حزب توده امروزی) و چه غیر مستقیم (از فدائیان قبل ازانقلاب تا سازمان‌ها و گروه‌های چپ بعد از انقلاب) به مماشات با دین تن در داد و یا نقش ویرانگرانه آن را نادیده گرفت.» (صفحه ۵)

*       *       *

پس از ضربه‌های خردادماه ۱۳۶۹ به سازمان وحدت کمونیستی، رفیق فریدون ناخواسته و نگران‌ از حال و روز تلخ یاران در خراب‌آباد حکومت اسلامی، در فرانسه ماند. او با طبع بلندی که بیش از کفایت از آن بهره‌مند بود و درمنتهای قناعت، زندگی در تبعید را «رسماً» آغاز کرد. مدتی برای امرار معاش در هتل کوچکی در پاریس نگهبان شب شد و چندی نیز در امریکا مشغول به‌کار. اما، روح سرکش او آرام نگرفت. گذشته‌‌ی پر آشوب و طغیان، روزمره‌گی زندگی، شکست سیاسی و نبود چشم اندازی روشن روح پاک و بی‌آلایش او را درهم شکست.

هوش سرشار، تیزبینی، دقت و تعهد، و از همه مهم‌تر سادگی و مناعت طبع «رفیق بهرام» به‌سادگی وصف شدنی نیست. خاص خودش بود. رفیقی بود که به‌قول دوست و شاعر محبوب‌اش شاملو، «خلاصه‌ی خودش بود.»


فریدون قبل از آن که رفقای خود را در سوگ خود بنشاند، درستی بسیاری از تحلیل‌ها و ارزیابی‌هایش را در روند تحولات پس از انقلاب بهمن به‌چشم خود دید و شاید بتوان گفت: او پیش از مرگ خودخواسته‌‌اش، دق کرد.


[1] «قانون اساسی ایران یا شمشیر چوبین مبارزه»،‌ آذر ۱۳۵۷، صفحه‌ی ۵۴ متن اصلی کتاب.

[2] همانجا، صفحات ۵۴ و ۵۵.

[3] همانجا، صفحه‌ی ۵۰. کمانک {} افزوده ماست.

[4] همانجا، صفحه‌ی ۴۵.

[5] همانجا، صفحه‌ی ۴۰.

[6] « فدائیان اسلام، سیر مشروعه طلبی در ایران، و تحریر الوسیله»، فوریه ۱۹۸۳، هواداران سازمان وحدت کمونیستی در اروپا. صفحه ۷.

[7]  تمام کتاب‌ها و نشریه‌های نام‌برده در این یادواره در وبسایت آرشیو سازمان وحدت کمونیستی در دسترس هستند:

http://www.vahdatcommunisti.com

منصور نجفی شوشتری

منصور پرشور و آتشین، از خطه‌ی جنوب ایران در خرمشهر و بسال ۱۳٢۹ دیده به جهان گشود. پس از تحصیلات متوسطه بسال ۱۳۵۰ عازم هند شد و در شهر لودیانا در رشته کشاورزی به دانشگاه راه یافت. به حکم طبیعت سرکش و عدالتخواهش بی‌درنگ به جنبش سیاسی دانشجویان ایرانی در هند وارد شد و در مدت کوتاهی در زمره عناصر فعال مبارزه علیه رژیم شاه در آمد. در سال ۱۳۵۴ با شدت گرفتن فعالیت‌های سیاسی و در اثر فشار دستگاه امنیتی شاه از هند اخراج گردید و بلافاصله به کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی در اروپا و سپس در سوئد به جرگه هوداران گروه اتحاد کمونیستی در آمد و به مبارزه خود ادامه داد. در پایان سال ۱۳۵۷ به جنبش عمومی مردم در ایران ملحق شد. همزمان با سرنگونی شاه و تصرف و تصاحب قدرت توسط روحانیون و شکست انقلاب، او با عضویت در سازمان وحدت کمونیستی، مبارزه علیه رژیم تازه به قدرت رسیده را بجان پذیرفت. فداکاری، صمیمت و جانبازی او در این دوران زبانزد رفقائی بود که وی را از نزدیک می‌شناختند. او بتمام معنی کلمه و با تمام وجود در خدمت مبارزه بود تا آنکه در تاریخ دهم دی‌ماه ۱۳۶۰ مورد یورش مزدوران رژیم قرار گرفت و دستگیر شد. پس از شکنجه و آزار فراوان به ده سال حبس محکوم شد. منصور که از زندانی به وسعت ایران به زندان تنگ و تاریکتری راه یافته بود به آرمان خود همچنان پایبند باقی ماند و در زندان به مبارزه خود ادامه داد تا این که سرانجام سازش ناپذیری او وی را در صدر سیاهه‌ی اسیران قتل عام شده تابستان ۶۷ قرار داد و پس از هفت سال مقاومت جانانه با سری افراشته در راهی که گام نهاده بود در زندان گوهردشت به دار اعدام آویخته جان باخت.

یــــادش گـــــرامی بـــــاد

بیشتر در باره رفیق منصور نجفی شوشتری در زیر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زویا از همسرش ، منصور نجفی شوشتری که عضو سازمان وحدت کمونیستی بود و در سال۶۷ اعدام شد سخن میگوید

ُُُُُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اتاق گاز در زندان گوهردشت

م. دانش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منصور نجفی زندانی سر به دار، یا یک راه

م. دانش

ابوالقاسم آقاباباخنجری

انقلابی کمونیست رفیق ابوالقاسم آقاباباخنجری (رحیم) در اوایل اردیبهشت ۱۳۶۴ به دست جلادان رژیم خونخوار جمهوری اسلامی در زندان اوین تهران اعدام شد و به این ترتیب سازمان ما یکی دیگر از اعضای مبارز و ارزنده‌ی خود را از دست داد.

رفیق ابوالقاسم که در فروردین ماه ۱۳۳۰ در اصفهان به دنیا آمده بود، پس از اتمام دوره دبیرستان در دانشکده علوم دانشگاه اصفهان به تحصیل خود ادامه داد. در دوران تحصیل با فعالیت سیاسی آشنا گردید و در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت کرد. وی پس از اخذ لیسانس برای ادامه تحصیل، کشور آلمان غربی را برگزید و بعد از مدت کوتاهی به عنوان یکی از اعضای فعال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی به مبارزات خود ادامه داد.

درباره‌ی بیانیه‌ی اخیر سازمان مجاهدین خلق درباره‌ی گفت‌وگویی در روزنامه‌ی شرق ‏

سازمان مجاهدین خلق به‌تازگی بیانیه‌ای درباره‌ی گفت‌وگوی روزنامه‌ی شرق با آقای بهزاد کریمی منتشر کرده است. [۱]

 به‌‌گفته‌ی سازمان مجاهدینْ در این گفت‌وگو «بهزاد کریمی … چنین وانمود می‌کند که گویا یک موضع‌گیری علنی و رسمی در سال ۵۴ یا ۵۵ از جانب سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در محکومیت اپورتونیست‌های چپ‌نما که سازمان مجاهدین خلق ایران را متلاشی کردند وجود داشته، اما چنین نیست.» بیانیهْ چنین ادامه می‌یابد:

«برادر مجاهد مسعود رجوی در مصاحبه‌های سال ۱۳۵۹ به این موضوع پرداخته و خاطرنشان کرده است که حتی در زندان‌های ساواک، تنها انقلابی بزرگ شکرالله پاک‌نژاد و اطرافیان او بودند که آشکارا اپورتونیست‌ها را محکوم می‌کردند. اگر غیر از این است، موجب امتنان خواهد بود چنان‌چه بهزاد کریمی یا هر کس دیگر، سندی درباره محکومیت اپورتونیست‌های چپ‌نما در سال‌های ۵۴ و ۵۵ دارد به اطلاع عموم برساند.» (تأکیدها افزوده شد.)

گرچه جای تعجب‌ است که سازمان مجاهدین با امکانات گسترده‌ی خود از وجود اسناد در باره‌ی این موضوع بی‌خبر باشند، ناگزیر مطالب زیر یک‌بار دیگر برای اطلاع ایشان و همگان اعلام می‌شود.

گروه مارکسیستی ستاره [۲] گروهی مخفی در درون جبهه‌ی ملی ایران (بخش خاورمیانه) و از سال ۱۳۵۲ تا سال ۱۳۵۵ در «پروسه‌ی تجانس» [۳] با سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران بود. این گروه پیش از این پروسه، و سپس هم‌زمان با آن، با سازمان مجاهدین خلق همکاری‌های گسترده‌ای در زمینه‌های مختلف در مبارزه با رژیم شاه داشت، و امکانات زیادی را در اختیار این سازمان نیز گذاشته بود. این تماس‌ها و همکاری‌ها، ماه‌ها پیش از اعلام موجودیت سازمان مجاهدین خلق (اسلامی)، با کمک به فعالانی آغاز شد که در آبان ۱۳۴۹ هواپیمایی ایرانی را در مسیر دُبی به بندر عباس* ربودند و به بغداد بردند. شرح فعالیت‌ها، همکاری‌ها و درگیری‌های بعدی قلمی با سازمان مجاهدین (م.ل.) درباره‌ی  «تغییر مواضع ایدئولوژیک» در چندین کتاب منتشر شده است. (نگاه کنید در پایین).

گروه ستاره (بعداً گروه اتحاد کمونیستی) تنها جریانی در جنبش چپ بود که رسماً علیه جریان تغییر «مواضع ایدئولوژیک» و تصفیه‌های خونین درون سازمان مجاهدین خلق موضع گرفت و به‌خاطر موضع‌گیری‌های خود با حمله‌های سنگین بسیاری از نیروهای چپ به‌ویژه در خارج از کشور روبه‌رو شد. رهبری سازمان مجاهدین (م.ل.) به آتش این حمله‌ها دامن می‌زد و ــ شاید ــ نخستین جریانی بود که در سطح جنبش چپ و مترقی ایران، فحاشی را در برخوردهای نظری وارد کرد. تا جایی که، گروه ستاره در نوشته‌ای با عنوان «یک شیوه‌ی تفکر» به این نوع برخورد و زبان پرداخت. (مشکلات و مسائل جنبش، پاییز ۱۳۵۶، ص ۱۷۹).

نخستین اقدام گروه ستاره در برخورد با موضوع «تغییر مواضع ایدئولوژیک»، از طریق جبهه‌ی ملی ایران انجام شد. چون گروه در آن زمان هنوز در ارتباط ارگانیک (‌«پروسه‌ی تجانس») و بحث‌های نظری با سچفخا قرار داشت، وجود گروه مستقلی را اعلام نکرده بود، و تمام فعالیت‌های خود را از طریق جبهه‌ی ملی ایران (بخش خاورمیانه) انجام می‌داد.

در ماه اوت ۱۹۷۵ (مرداد ۱۳۵۴)، یعنی چند ماه پیش از انتشار بیانیه‌ی اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران (مهرماه ۱۳۵۴)، گروه ستاره نامه‌ای رسمی به سازمان مجاهدین نوشت. این نامه پس از دریافت اطلاع رسمی از رهبری مجاهدین خلق درباره‌ی «تغییر مواضع ایدئولوژیک»، و در حالی‌که هنوز از ابعاد و جزئیات وحشت‌ناک رویدادهای داخل سازمان مجاهدین اطلاعی در دست نبود، ارسال شد. در این نامه، درباره‌ی مارکسیست‌شدن همه‌ی اعضای مجاهدین، تردید صریح ابراز و به آن‌ها دو پیشنهاد شد: ۱) یا اعلام کنند سازمان مجاهدین دارای دو هسته‌ی مذهبی و مارکسیستی است؛ ۲) یا مارکسیست‌های سازمان در صورت نداشتن اختلاف اساسی به فدائیان بپیوندند.

پس از ارسال نامه، تشکیل جلسه‌های مشترک جبهه‌ی ملی ایران (بخش خاورمیانه)، فدائیان و مجاهدین برای برنامه‌ریزی فعالیت‌ها ادامه یافت. مجاهدین جواب مستقیمی به نامه ندادند. در پی انتشار «بیانیه‌ی اعلام مواضع ایدئولوژیک …» و بیان صریح تصفیه‌ی بیش از ۵۰ درصد اعضا و اعدام‌های داخلی و فجایع دیگر، گروه ستاره مخالفت همه‌جانبه‌ی خود را به سازمان مجاهدین اعلام کرد. رهبری سازمان مجاهدین (م.ل.) با وجود تذکرهای پی‌درپی شفاهی پاسخی نداد.

در ۱۴ مه ۱۹۷۶ (۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۵) نامه‌ی دوم گروه ستاره به سازمان مجاهدین ارسال شد. پاسخ رهبری مجاهدین به‌تاریخ ۲۰ اوت ۱۹۷۶ (۲۹ مرداد ۱۳۵۵؛ یعنی یک سال پس از نامه‌ی نخست گروه ستاره) است. این نامه در جزوه‌ی ضمیمه‌ای بر مسائل حاد جنبش ما، دومین شماره‌ی نشریه ویژه بحث درون دو سازمان مجاهدین و فدائیان هم منتشر شده است. گروه ستاره پاسخ مفصلی به‌تاریخ ۲۵ اکتبر ۱۹۷۶ (۳ آبان ۱۳۵۵) به این نامه نوشت.

به‌علاوه، گروه ستاره (و سپس گروه اتحاد کمونیستی) در پی انتشار «بیانیه‌ی اعلام مواضع ایدئولوژیک …» طی چند ماه، دو کتابچه و یک کتاب در نقد رویدادهای مربوط به «تغییر مواضع ایدئولوژیک» و مسایل دیگر مربوط به مجاهدین منتشر کرد. همه‌ی این کتاب‌ها در وب‌‌گاه آرشیو سازمان وحدت کمونیستی (https://vahdatcommunisti.com/) در دسترس هستند.

۱) پیرامون تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران (نوامبر ۱۹۷۶؛ پاییز ۱۳۵۵) [۴] را سازمان‌های جبهه‌ی ملی ایران در خارج از کشور منتشر کرد؛ با این توضیح: «بررسی کنونی تحلیلی است که توسط یک گروه مارکسیست ـ لنینیستی که بخشی از فعالیت خود را در درون سازمان‌های جبهه‌ی ملی انجام می‌دهد، در اختیار ما قرار داده شده است.»

۲) مسائل حاد مجاهدین! یا «مسائل حاد جنبش ما» (اول اردیبهشت ۱۳۵۶) [۵] را سازمان‌های جبهه‌ی ملی ایران در خارج از کشور (بخش خاورمیانه) در واکنش به جزوه‌ی سازمان مجاهدین (م.ل.) با عنوان مسایل حاد جنبش ما، به‌‌عنوان ضمیمه‌ی باختر امروز منتشر کرد.

۳) کتاب مشکلات و مسائل جنبش (پاییز ۱۳۵۶) [۶] را گروه اتحاد کمونیستی پس از اعلام موجودیت خود انتشار داد. شرح روابط با مجاهدین از سال ۱۳۴۹، کمک‌ها و همکاری‌ها و نیز نامه‌نگاری‌ها با رهبری مجاهدین تازه‌مارکسیست‌شده درباره‌ی «تغییر مواضع ایدئولوژیک» در این کتاب منتشر شده‌اند.

وب‌گاه آرشیو سازمان وحدت کمونیستی

اردیبهشت ۱۴۰۴

*متأسفانه در نگارش اول این اطلاعیه «بندرعباس به دُبی» آمده که نادرست است.

پی‌نوشت‌ها:

[۱] تحریف حقایق در یک مصاحبه با سایت شرق رژیم در مورد سازمان مجاهدین، اردیبهشت ۱۴۰۴؛ در

https://m.mojahedin.org/id/8b903149-6e5e-4cbb-bb14-40b9ffb13146

[۲] گروه ستاره پس از پایان «پروسه‌ی تجانس» و جدایی از سچفخا در سال ۱۳۵۶ با نام گروه اتحاد کمونیستی اعلام موجودیت کرد ‏و پس از انقلاب به سازمان وحدت کمونیستی (https://vahdatcommunisti.com/about/) تحول یافت و در ایران به فعالیت خود ادامه داد.

[۳] درباره‌ی این پروسه و مسایل دیگر نگاه کنید به از گروه ستاره‎ ‎تا سازمان وحدت کمونیستی ـ راهی به رهایی، دی ۱۴۰۰، در https://vahdatcommunisti.com/wp-content/uploads/2023/07/az-setareh-ta-svc.pdf

[۵] https://vahdatcommunisti.com/wp-content/uploads/2021/03/masale-had-mojahedin-ya-masale-had-jombesh-ma.pdf

[۶] https://vahdatcommunisti.com/wp-content/uploads/2021/03/moshkelat-v-masaelm-jonbash.pdf